سه سال پیش، در یک شرکت کوچک کار میکردم؛ کاری که از بیرون خوب بهنظر میرسید، اما از درون هیچچیزی ازش برایم معنا نداشت. هر روز صبح با یک حس سنگین از خواب بیدار میشدم؛ نه از خستگی، از بیمعنایی. انگار داشتم وقت میگذراندم، نه زندگی.
یک روز زمستانی، جلسهای داشتیم. مدیر پروژه با عجله وارد شد، چند دستور داد و گفت باید تا فردا همهچیز آماده باشد. همه سرشان را پایین انداختند و شروع کردند به کار. من هم مثل همیشه لپتاپم را باز کردم، اما اینبار یک لحظه مکث کردم. به صفحه سفید روبهرویم نگاه کردم و یک سؤال ساده توی ذهنم چرخید: «واقعاً میخوام ده سال دیگه همینجا باشم؟»
این سؤال مثل یک ضربه بود. نه از جنس ترس؛ از جنس بیداری. برای اولین بار، بهجای اینکه از فشار کار ناراحت باشم، از خودم ناراحت شدم. چرا اینهمه وقت را صرف کاری میکنم که هیچ ارتباطی با من ندارد؟ چرا هر روز به چیزی ادامه میدهم که هیچوقت انتخابش نکرده بودم؟
بعد از جلسه، رفتم بیرون تا کمی هوا بخورم. هوا سرد بود، اما آفتاب کمجان زمستان روی ساختمانها افتاده بود. کنار خیابان ایستادم و آدمها را نگاه کردم؛ هرکدام در مسیر خودشان، با عجله، با فکر، با هدف. آن لحظه حس کردم من تنها کسی هستم که نمیداند کجا میرود.
همانجا تصمیم گرفتم یک تغییر کوچک کنم: یک دفترچه خریدم و شروع کردم به نوشتن اینکه واقعاً چه چیزی مرا هیجانزده میکند. نه چیزهایی که خوب بهنظر میرسند، نه چیزهایی که دیگران تأیید میکنند؛ چیزهایی که وقتی بهشان فکر میکنم، قلبم تندتر میزند.
اولش سخت بود. اما کمکم فهمیدم همیشه از ساختن، از خلق کردن، از روایت کردن لذت بردهام. فهمیدم دوست دارم چیزی بسازم که برای آدمها معنا داشته باشد، نه فقط یک کار انجامشده در یک روز شلوغ.
دو ماه بعد، از کارم استعفا دادم. نه با شجاعت کامل، نه با اطمینان کامل؛ با ترس، اما با تصمیم. شروع کردم به یاد گرفتن چیزهایی که همیشه دوست داشتم اما عقب انداخته بودم. پروژههای کوچک ساختم، شکست خوردم، دوباره شروع کردم، و کمکم مسیرم شکل گرفت.
امروز، وقتی به آن روز زمستانی فکر میکنم، میفهمم که تغییر همیشه با یک سؤال شروع میشود؛ یک مکث کوچک وسط شلوغی زندگی. گاهی لازم نیست اتفاق بزرگی بیفتد؛ فقط باید یک لحظه صادقانه از خودت بپرسی: «آیا این همان زندگیای است که میخواهم؟»
برای من، جوابش «نه» بود. و همان «نه»، شروع همهچیز شد.
دیدگاهها